مرتضى راوندى
482
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
در صدر مقال به آن اشاره شد ، خاصهء زندگى « دم » شاعر است ، وقتى شاعر به بيان احساس مىپردازد غالبا احساس ، تجدد و تازگى خود را از دست داده و النهايه به صورت يادبودى در لوح ضمير شاعر نقش بسته است و شاعر خود نيز بدين امر آگاه است كه حس گمشدهء خود را از نو جان مىبخشد و همين امر ، احساس تازهء ديگريست كه با انديشهء « همان دم » توأم و همراه است . مكث بين دو مصرع انتظار مستمع را به صورت تفكر هنرى شكل مىدهد و عينا همان كارى را كه گوينده در بيان احساس انجام داده است ، شنونده در حين استماع انجام مىدهد . شاعر در همان غزل مىگويد : نخفتهام به خيالى كه مىپزد دل من * خمار صد شبه دارم شرابخانه كجاست ؟ چنين كه صومعه آلوده شد به خون دلم * گرم به باده بشوئيد حق به دست شماست ادراك انديشهء شاعر در همين معنى است كه خون دل خود را مايهء آلودگى صومعه دانسته و صومعه را نيز خود خرابآبادى بيش نمىپندارد و زدودن اين آلودگى را جز به بادهء ميسر نمىبيند و تازه اميدوار نيست كه اين زدودن و پيراستن امكانپذير باشد و حق را به دست دوست مىسپارد و گمان مىكند كه هميشه دوست بر هرچه همت گماشت ، همان برحق است . بىشك وقتى حافظ اين غزل را سروده است ، احساس زودگذرى كه پيش از آفرينش شعر داشته در خاطرهء او نقش بسته بوده و هنگامى كه عزم سرودن اين شعر را داشته ، تجديد آن خاطره ، خود نيز دردى تازه گرديده و چنين حس كرده كه اين « ياد درد » دردناكتر از خود درد است و به مراتب جانسوزتر از درد نخستين است و بدين علتست كه در مقطع غزل چنين مىگويد : نداى عشق تو دوشم در اندرون دادند * فضاى سينهء حافظ هنوز پر ز صداست جهان هنر ، جهان دردها ، يادها ، ناكاميها و اميدواريهاست . هر رنجى زخمهايست كه تارهاى دل شاعر را به لرزه و ناله درمىآورد و ياد هر اميد از دست رفتهاى ( كه با آن اميد زندگى و حيات هنرمند جاندارتر و گواراتر مىشد ) مايهء انديشهء هنرى شاعر است ، شاعر نمىتواند به آزادى يك خنياگر ناله كند . نالهء او بهر گوشى آشنا نيست . سرّ من از نالهء من دور نيست * ليك چشم و گوش را آن نور نيست « مولوى » در صورتى كه هر گوشى نالهء ارغنون نغمهپرداز را مىتواند شنيد . آنجا كه شاعر با دنيايى درد و رنج مىگويد « سخنشناس نئى دلبرا » پيداست كه غرض او از « سخن » كلمه و لفظ نيست ، بلكه انديشه و معنا و رنج و درد و احساسى را كه در آن نهفته است اراده